دوباره پاییز آمد جانی درگر از ما گرفت آری خواهرم همه وجود و زندگی من را گرفت چه سختی سنگینی پاییز بر دلمان گذاشت چه تلخ است چه سرد میان همه همه مردم دختری در سکوت زندگیش را بدرود میگفت امید روز بعد داشت روز آیندهیی وجود نداشت چقدر سنگین است سکوت شب شعار این مردم سرد چگونه میشود خواهر هرسال تولدمان باهم جشن میگرفتیم حالا چطور متولد شوم وقتی که دیگر تو در کنارم نیستی مایی وجود ندارد ونه منی نفس میکشد ..........
برچسب:
نویسنده: دانیال کوهی